تبليغاتX
دبانه های تنهایی

دبانه های تنهایی

زباله دانی از خطوط شبهای دراز

مونالیزا

مونالیزاترین اخم تو لبخند آرزو دارد

که اردک، زشت و زیبا خولیایی های قو دارد



تو از شمسی ترین منظومه مولاناترین بزمی

که تالار تنت دو مطرب مهتاب رو دارد



دوتادل داری و هر دل دوتا دهلیزوهر دهلیز

هزاران شاتقی زندانی دخترعمو دارد



و من آنقدر گفتم تا که نامت رفت یادت چیست

که مهتا لافتی الّا اگر این دست مو دارد



به خواهرزاده ی قیصر که پیش از زندگی مرده

بگو این سنگ قبر ازجنگ دایی با عمو دارد



کمال الملک در آنسو ترین آئینه ها گم شد

در این سو شاعر آیا دلبری ائینه رو دارد؟



ببینم! آیدا، آیدا که می گویند این زن بود

همان که هرچه دارد ازهمین زن شاملو دارد؟



برای آیدا آئینه دیگر جای امنی نیست

که دیگر گونه مردی آنک،اندک قصد او دارد



عیال حاج سیّد مصطفی با مرتضی خوابید

هنر در شقّ هفتم رو ندارد آبرو دارد؟



بگو، باشد ، ببار ای ابر، بر دریا ببار، امّا

قنات از تشنگی دست گدایی سوی جو دارد



قنات از تشنگی صف بسته بر هامون ببار ای ابر

بترس از کینه ی چاهی که عمری سر به تو دارد



به سروانتس بگو این آسیاب از باد اگر افتاد

یقین با خون شاهی آسیابانش وضو دارد



شب تاریک وبیم موج حافظ یادتان باشد

روایت نکته ای باریک تر از تارمو دارد



به کشتی شک کنید، این کشتی از آن شب که دریا را

سواری داده برپشت خود اسرار مگو دارد



که کشتی را اگر نوح است کشتیبان به خشکی هم

کسی را مثل حافظ دیده باشد، های و هو دارد



بگو دلکنده ی ِ ورد طلسم آکنده، جریان چیست؟!

که تنها از پلنگ این ماه عکسی بر پتو دارد ؟



طلسم آکنده ی دلکنده ، فال قهوه می گیری؟!

که تا کی بوسه ی کشدار عاشق رنگ و بو دارد؟!



سر اسرار را دیدی هویدا، روی دار آیا

هنوز آئینه ترس از چهره های روبرو دارد



بگو تعبیر شاه خشت بعد از بی بی دل چیست؟

چرا سرباز گشنیز این همه ترس از دولو دارد



چرا در پرده خوانی های کافه نادری، نصرت

دودستی تیشه را بر تارک لیلی فرود آرد؟



و در نامه نگاری ها نگار از نامه جا مانده

ودیو از وانه ترسیده است و راه از هیچ سو دارد؟



تو هم آئینه رویا، خائنا، یا مثل مهتا یا

سهیلایانه لبخنداخم هایت سمت و سو دارد



نه رابین هودتر از چشم هایت قهرمانی هست

نه دل بستن به این لندن ترین تن پرس وجو دارد



و تنها منع جدی تنگی پیراهن عمر است

دل هر دکمه ای جا دکمه ای را آرزو دارد



لب پیراهنت را روی فریاد تنت واکن

که تصمیم فرار از من به عنوان گلو دارد



مونا شاید موناوندی کند، مهتا بتاباند

شکر در اخم این را، خنده های تلخ او دارد



تو لبخندی ومن اخم، این مونالیزاترین ها را

داوینچی در قلم مو های رنگی جست و جو دارد





+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390ساعت 23:19  توسط khazan  | 

نقش



به هذیان افتاده ام


چهارپایه 


            برج بلندیست


که هیچ خروسی را


توان آن نیست که بر فرازش گلویی صاف کند


نقشی از زیستن در ذهن داشتم


اما


اکنون که پای دار رسیده ام فلسفه می بافم .


                                 ((  خزان  ))

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آذر 1389ساعت 16:45  توسط khazan  | 

عاطفه گرگین


باد را باید کشت


                         باد ویرانگر پاییزی را میگویم


            از چه رو می شکنی!   

                                     ساقه زنبق را "باد"


     زنبق ترد بیابانی


                      عاقبت بر تو و بیداد تو خواهد شورید...

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم مرداد 1389ساعت 19:8  توسط khazan  | 

پیام در بطری

 
 
 

من گرمی گرمابه دلم می خواهد

دلدار چو رودابه دلم می خواهد

من تشنه گفتن حقیقت هستم

یک بطری نوشابه دلم می خواهد

 

 

ما گرمی گرمابه چرا کم داریم

یک مرد چو رودابه جرا کم داریم

لبخند نزن سوال من امنیتی ست

ما بطری نوشابه چرا کم داریم

 

 

این گرمی گرمابه چه حالی دارد

همبندی رودابه چه حالی دارد

"عاشق نشدی وگرنه میفهمیدی "

این بطری نوشابه چه حالی دارد

 

 

تا غسل به گرمابه مقدس باشد

سرمایه ی سودابه مقدس باشد

در راه دفاع از حقیقت حتا

این بطری نوشابه مقدس باشد

 

 

در داخل گرمابه تلافی کردند

در خانه سودابه تلافی کردند

دیروز به نوشابه اهانت کردیم

با بطری نوشابه تلافی کردند

 

 

دلچسپی گرمابه که یادم مانده

درد و غم رودابه که یادم مانده

"از دل برود هر انچه از دیده برفت"

جز بطری نوشابه که یادم مانده

 

 

در گرمی گرمابه نظر باید کرد

بر مادر رودابه نظر باید کرد

"اسرار جهان را نه تو دانی و نه من"

بر بطری نوشابه نظر باید کرد

 

 

سردابه و گرمابه چه فرقی دارد

سودابه و رودابه چه فرقی دارد

وقتی که خدا وسط نباشد باطوم

با بطری نوشابه چه فرقی دارد

 

 

در داخل گرمابه نبودی هرگز

همبندی رودابه نبودی هرگز

یک هفته تمام در اتاقی تاریک

با بطری نوشابه نبودی هرگز

 

 

درگرمی گرمابه مرا خواهد کشت

این گریه رودابه مرا خواهد کشت

از طرز نگاه قاضیم فهمیدم

با بطری نوشابه مرا خواهد کشت

 

 

آینده گرمابه به جایی نرسید

سرمایه ی سودابه به جایی نرسید

هی دم نزن از درد خودت هیچ کسی

با بطری نوشابه به جایی نرسید

 

این گرمی گرمابه پیامی داره

این گریه رودابه پیامی داره

یک ذره بشین روش کمی فکر بکن

هر یطری نوشابه پیامی داره

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام تیر 1389ساعت 14:18  توسط khazan  | 


عشق بازا، يار اگر افيار شد تکليف چيست

گر طبيب ملتی بيمار شد، تکليف چيست


گرگ خون خوار است و با او وضع برَه روشن است

گر شبان برَه ها خون خوار شد تکليف چيست


سیَدا ، عالی مقاما ، رهبرا ، تاج سرا

گر ز کاری، کار ملت زار شد تکليف چيست


ملتی کز جان به رهبر می گذارد احترام

گر به حتک حرمتی، ناچار شد تکليف چيست


گيرودارٍ ناروای مؤمنی با مؤمنی

گر به سود فرقه کفار شد، تکليف چيست


خون من گر ريخت، ريزد، هيچ

گر ز خونم ، دامن اسلام لکه دار شد، تکليف چيست


گر به جای لاله از خون شهيدان وطن

داس و چکش بر سر بازار شد تکليف چيست

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم تیر 1389ساعت 15:27  توسط khazan  | 

آتش

 

وقت آن است شاید

 

که بیاسایم

 

در

 

 خانه ام

 

                چون

          

                            ققنوس  .

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم خرداد 1389ساعت 12:36  توسط khazan  | 

ساده


ساده است نوازش سگی ولگرد


شاهد آن بودن که چگونه زیر غلتکی می رود


وگفتن اینکه سگ من نبود



ساده است ستایش گلی


چیدنش واز یاد بردن


که گلدان را آب باید داد



ساده است بهره جویی از انسانی


دوست داشتن بی احساس عشقی


او را به خود وانهادن و گفتن که دیگر نمیشناسمش


ساده است لغزشهای خود را شناختن


با دیگران زیستن به حساب ایشان


و گفتن که من این چنینم



ساده است


که چگونه می زیم


باری زیستن


سخت ساده است


و پیچیده نیز هم ...



مارگوت بیگل
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1389ساعت 19:25  توسط khazan  | 

نيمكت

http://sara7.persiangig.com/park-bench-of-beauty.jpg

نوميدى روى نيمكتى نشسته

تو باغچه‏ى وسط ِ ميدون، رو يه نيمكت

مردى نشسته كه وقتى رد ميشين صداتون مى‏كنه

عينكى به چشمشه لباس طوسى ِ كهنه‏يى به تنش

ته سيگارى به لبش.

نشسته و

وقتى دارين رد ميشين صداتون مى‏زنه

يا خيلى ساده به‏تون اشاره مى‏كنه.

نبادا نيگاش كنين

نبادا محلش بدين

بايد رد شين

جورى كه انگار نديدينش

كه انگار اصلاً صداشو نشنفتين

بايد قدما رو تند كنين و بگذرين

اگه نيگاش كنين

اگه محلش بذارين

به‏تون اشاره مى‏كنه و، اون وخ

ديگه هيچى و هيچكى

نمى‏تونه جلودارتون بشه كه نرين نگيرين تنگ ِ دلش بشينين.

اون وخ نيگاتون مى‏كنه و لبخندى مى‏زنه و

شما حسابى عذاب مى‏كشين

سخ‏تر عذاب مى‏كشين و

اون بابا همين جور لبخند مى‏زنه

شمام درست همون جور لبخند مى‏زنين و

هرچى بيشتر لبخند بزنين بيشتر عذاب مى‏كشين

اُ هرچى بيشتر عذاب بكشين بيشتر لبخند مى‏زنين

چيزيه كه چاره پذيرم نيس،

اُ همون جا مى‏مونين

نشسته

يخ‏زده

لبخند زنون

رو نيمكت.


اون دور و وَر بچه‏ها بازى مى‏كنن

رهگذرا ميگذرن آروم

پرنده‏ها مى‏پَرَن

از اين درخت

به اون درخت،

اُ شما همون جا مى‏مونين رو نميكت

و مى‏دونين،

مى‏دونين كه ديگه

بازى بى‏بازى مث اون بچه‏ها،

مى‏دونين كه ديگه هيچ وقت ِ خدا

نخواهين رفت پى ِ كارتون آروم، مث اين رهگذرا،

كه ديگه هيچ وقت ِ خدا نخواهين پريد سرخوش

مث ِ اين پرنده‏ها.



                                            ژاک پره‌ور
                                          * احمد شاملو

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اردیبهشت 1389ساعت 22:38  توسط khazan  | 

ترانه‏هاى زندانبان

http://milyouner.persiangig.com/pic/zendani.jpg

 كجا مى‏روى زندانبان زيبا

با اين كليد آغشته به خون؟

- مى‏روم آن را كه دوست مى‏دارم آزاد كنم

اگر هنوز فرصتى به جاى مانده باشد.

آن را كه به بند كشيده‏ام

از سر مهر، ستمگرانه

در نهانى‏ترين هوسم

در شنيع‏ترين شكنجه‏ام

در دروغ‏هاى آينده

در بلاهت پيمان‏ها.

مى‏خواهم رهاييش بخشم

مى‏خواهم آزاد باشد

و حتّا از يادم ببرد

و حتّا برود

و حتّا بازگردد و

ديگر بار دوستم بدارد

يا ديگرى را دوست بدارد

اگر ديگرى را خوش داشت.

و اگر تنها بمانم و

او رفته

با خود نگه خواهم داشت

هميشه

در گودى ِ كف دستانم

تا پايان عمر

لطف پستان‏هاى الگو گرفته از عشقش را.

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اردیبهشت 1389ساعت 23:28  توسط khazan  | 

سال بد

سال بد

سال باد

سال اشک

سال شک

سال روزهای دراز و استقامت های کم

سالی که غرور گدائی کرد

سال پست

سال درد

سال عزا

سال اشک پوری

سال خون مرتضی

سال کبیسه...


زندگی دام نیست

عشق دام نیست

حتا مرگ دام نیست

چرا که یاران گم شده آزادند

آزاد و پاک...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اسفند 1388ساعت 12:33  توسط khazan  |